تبلیغات
دوستدارن آیت الله العظمی آقای حاج آقا علی صافی - قضیه یکی از بازداشتها
قضیه یکی از بازداشتها

           یادم هست یک روز منزل آقای گلپایگانی روضه بودیم ،من دیدم یک کسی پا میشود و مینشیند من خیال کردم این به فکر آقای گلپایگانی است میخواهد ایشان را ببیند نگو این به فکر ما بود می خواست درست ما را بشناسدمان بیرون که میریم بگیردمان نزدیک های غروب بود، دو تا نان هم گرفته بودیم ایستادیم سر کوچه منتظر تاکسی دیدم یک تاکسی جلو ما نگه داشت گفت:آقا کجا می خواهید بروید،گفتم می خواهم بروم صفاییه گفت بفرمایید ما دیدیم یک کسی هم جلو نشسته به شیخان که رسید گفت آقا اجازه می دید این را برسانیمش و بریم؟

   رفتیم  و وقتی از بازار رد شد فهمیدم که رفت روبه سازمان بعد یک ماشین آورد بغل این ماشین و گفت آقا بفرمایید سوار شوید،سوار شدیم و بردمان روبه طهران یارو اول گفت که آقا (آخه چند روز پیش از این تلفن کرده بودند که سپهبد نصیری شما را می خواهد بیاید آنجا حاضر بشوید ما نرفتیم) شما را می خواهد یک شخصیت مملکتی شما نمی روید؟ گفتم:به تو مربوط نیست.

       در را باز کرد و دست ما را گرفتن و بردن بالا ؛ و ما نماز نخوانده بودیم آمدم بیرون،بلند گفتم: اینجا مسلمان هست که من بپرسم قبله کجاست نماز بخوانیم؟ دیدم دوید گفت آقا بخواهید وضو هم بگیرید اینجا هست و بعد ما نمازمان را خواندیم . بعدش آن مقدم که معاون سازمان بود آمد و آخر بار گفت آقا شما بر می گردید یا اگر بر نمی گردی باید بری بالا(یعنی زندان) گفتم من همینی که بودم هستم همیشه هم هستم هر کاری می خواهی بکن، گفت حالا کجا میخواهی بروی گفتم سحر کجا میخوام بروم خب باید برم قم گفت خب ببریدش پیش ماشینهای قم آنجا سوار بشود؛ وقتی رسیدم دیدم بیچاره بچه ها پشت در ایستاده بود چون اطلاع از هیچ چی نداشتند.